فروشگاه محصولات زناشویی و جنسی |كرم تاخیری|اسپری تاخیری|كرم حجم دهنده|تنگ كننده|انواع كاندوم

سایت کلیپ ایرانی الناز جون و فروشگاه محصولات جنسی

> کرم 2عددی شارک پاور مخصوص آقایان
ساخت كمپانی بسیار معتبرومشهور اینورما آلمان (Inverma Germany) (مخصوص مردان) دارای تاییدیه رسمی از وزارت بهداشت و درمان اتحادیه اروپا CE. افزایش دهنده قوی , سریع و طولانی مدت زمان نزدیكی و ایجادكننده دیر انزالی . افزایش دهنده دائمی قطر , كلفتی و سایز كلی آ.ل.ت تناسلی مردان بصورت دائمی و مادام العمر . افزایش دهنده مدت و میزان نعوظ (راست و شق شدن آ.لت) بصورت بسیار دلچسب و شیرین . روشن و سفید كننده رنگ پوست آ.لت . افزایش دهنده حجم منی و میزان پرتاب منی در هنگام انزال (بدلیل دارا بودن مواد مغذی و گیاهان تقویت كننده) . وهمچنین میزان بالای ویتامین ایی (Vitamin E) موجود در كرم گیاهی شارك پاور(Sh ...

38,000 تومان

تابلویی که می بینید، اثر «وینسنت لوپز» نقاش اسپانیایی

قرن ۱۸ روایت کننده ی یکی از داستان های تاریخ ایران باستان است

در لغت نامه ی دهخدا زیر عنوان «پانته آ» بر اساس روایت «گزنفون» آمده است که هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به کورش بزرگ عرضه می کردند.

در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش به نام پانته آ که همسرش به نام « آبراداتاس» برای مأموریتی از جانب شاه خویش رفته بود . چون وصف زیبایی پانته آ را به کورش گفتند ، کورش درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بازستاند.

و حتی هنگامی که توصیف زیبایی زن از حد گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که حداقل فقط یک بار زن را ببیند، از ترس اینکه به او دل ببازد، نپذیرفت. پس او را تا باز آمدن همسرش به یکی از نگاهبان به نام «آراسپ» سپرد . اما اراسپ خود عاشق پانته آ گشت و خواست از او کام بگیرد، بناچار پانته آ از کورش کمک خواست..

کوروش آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازای از طرف کوروش به دنبال آبراداتاس رفت تا او را به سوی ایران فرا بخواند. هنگامی که آبرداتاس به ایران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند.

می گویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: «سوگند به عشقی که میان من و توست، کوروش به واسطه جوانمردی که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند ونیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم.»

آبراداتاس در جنگ مورد اشاره کشته شد و پانته آ بر سر جنازه ی او رفت و شیون آغاز کرد. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش کرد تا مراقب باشند که خود را نکشد، اما پانته آ در یک لحظه از غفلت ندیمان استفاده کرد و با خنجری که به همراه داشت، سینه ی خود را درید و در کنار جسد همسر به خاک افتاد و ندیمه نیز از ترس کورش و غفلتی که کرده بود ، خود را کشت.

هنگامی که خبر به گوش کوروش رسید، بر سر جنازه ها آمد. از این روی اگر در تصویر دقت کنید دو جنازه ی زن می بینید و یک مرد و باقی داستان که در تابلو مشخص است. کاش از این داستان های غنی و اصیل ایرانی فیلم هایی ساخته میشد تا فرزندان کوروش منش و خوی اصیل ایرانی را بیاموزند.


دانلود ۱۴۴ عکس از سفره هفت سین ایرانی

برخیز که می‌رود زمستان

بگشای در سرای بستان

نارنج و بنفشه بر طبق نه

منقل بگذار در شبستان

وین پرده بگوی تا به یک بار

زحمت ببرد ز پیش ایوان

برخیز که باد صبح نوروز

در باغچه می‌کند گل افشان

خاموشی بلبلان مشتاق

در موسم گل ندارد امکان

آواز دهل نهان نماند

در زیر گلیم و عشق پنهان

بوی گل بامداد نوروز

و آواز خوش هزاردستان

بس جامه فروختست و دستار

بس خانه که سوختست و دکان

ما را سر دوست بر کنارست

آنک سر دشمنان و سندان

چشمی که به دوست برکند دوست

بر هم ننهد ز تیرباران

سعدی چو به میوه می‌رسد دست

سهلست جفای بوستانبان

هفت سین سفرهای است که ایرانیان هنگام نوروز میآرایند. آنچه که در این سفره قرار میگیرد، باید دارای هفت خصوصیت زیر باشد:

۱- پارسی باشد؛

۲- با بند واژهی «س» آغاز شود؛

۳- ریشه گیاهی داشته باشد؛

۴- خوردنی باشد؛

۵- اسم مرکب نباشد؛

۶- برای بدن سودمند باشد؛

بنابراین هر آنچه که دارای این ویژگیها نباشد – اگر چه با بندواژهی «س» هم آغاز شده باشد – نمیتوان جزء هفت سین به حسابش آورد. در زبان پارسی، تنها هفت چیز هستند که این ویژگیها را دارا هستند:

۱- سیر : به نام و عنوان اهورامزدا

۲- سیب: به نام و عنوان سپندارمذ (اسفند)

۳- سبزی: به نام فرشتهی اردیبهشت

۴- سنجد : به نام فرشتهی خرداد

۵- سرکه: به نام فرشتهی امرداد

۶-  سمنو : به نام فرشتهی شهریور

۷-  سماق: به نام فرشتهی بهمن [۱]

هرچند که در سفرهٔ هفت سین باید به هرحال هفت جزء که با آوای «سین» آغاز میشوند (نمادی از «سپنتا») چیده شود، ولی برای زینت و چیدمان دلپذیرتر سفرهٔ هفت سین، تقریباً همهٔ خانوادههای ایرانی اجزاء دیگری هم در سفره میچینند و در آرایش و رنگامیزی سفره شان نهایت خوش سلیقگی را اعمال میکنند.

آینه و کتابی مقدس در کنار آن هم از اجزائی است که تقریباً در هر سفرهٔ هفت سینی چیده میشود. برخی بر این باورند که سکه که نماد «دارایی» وآب که نماد «پاکی و روشنایی» است بهتر است در کنار هم قرار گیرند و سکه را درون ظرفی از آب سر سفره میگذارند.

در کشورهای مختلف هفت سینهای متفاوتی پهن میشود، سفره هفت سینی که امروزه بیشتر مرسوم است داری هفت مورد از چیزهای مانند:

* سبزه

* سنجد

* سیر

* سماق

* سرکه

* سمنو

* سیب

* سپند (اسفند)

در سفره مرسوم است، میوه، گل، شیرینیهای سنتی، ماهی قرمز، سبزی خوردن، کتاب آسمانی، دیوان شاعران، و آینه قرار دهند

دانلود ۱۴۴ عکس از سفره هفت سین ایرانی

دانلود (267)قسمت اول: ۳۶ عکس حجم ۶MB

دانلود (148)قسمت دوم : ۳۶ عکس حجم ۶MB

دانلود (147)قسمت سوم : ۳۶ عکس حجم ۵MB

دانلود (157)قسمت چهارم: ۳۶ عکس حجم ۵MB



برای مشاهده فلسفه لباس فارغ تحصیلی در اروپا وآمریکا به ادامه متن بروین.


باور نکردنی ام واقعییییی


ادامه مطلب...

زرتشت از خدا بی مرگی خواست پس از آن اور مزد دانش بی پایان را به گونه ی مایعی بر کف دست زرتشت پدید کرد که:"بنوش" زرتشت آن بنوشید وآن دانش بی پایان بر وی در آمد و هفت شبا نه روز از آن بر خوردار بود چون پس از این مدت به خود آمد پنداشت که خواب دیده آنگاه اور مزد گفت: "بدان خواب خوش چه دیدی؟" زرتشت گفت: "... درختی دیدم با هفت شاخه: یکی زرین ، یکی سیمین ، یکی از روی ، یکی برنج ، یکی از ارزیر(قلع) ، یکی پولادین ، دیگری از آهن آمیخته.

اور مزد گفت : ای زرتشت! اینک تو را از پیش آگاه کنم. آن یک بن درخت که دیدی جهان است که من آفریدم وآن هفت شاخه هفت دوران است که فرا خواهد رسید. آن شاخه زرین دورانی است که همپرسگی من و تو باشد ... " و اورمزد پاک هفت دوران را بشمرد از دوران كوروش كبیر( پادشاه هخامنشی ) ، اردشیر بابکان ، ولاش( پادشاه اشکانی ) ، بهرام گور ، خسرو انوشه روان که گجسته"مزدک بامدادان"را بزند که دشمن دین است تا به دوران آخر رسد "... آن شاخه آهن آمیخته دوران فرمان روایی بی داد گرانه دیوان ژولیده موی از نژاد دیو خشم است و آنگاه است که هزاره تو به سر آید."
زرتشت پرسید :"ای مزدا نشانه ی سر رسیدن هزاره چه باشد؟" اورمزد گفت: "هنگامی است که انبوهی از دیوان ژولیده موی که از نژاد دیو خشم باشند برسند به خطه خراسان( تازیان از مغرب ایران یورش آوردند ) و همه ی ابادی ها و شهرها و شادی ها و این فرهنگ و راستی مردمان را ویران کنند و بسوزند و از بین ببرند و به جای آن زشتی و بدی و کینه و دشمنی و خونریزی و ویرانی و دروغ بپراکنند ، خورشید و ماه و روز دگرگونه شود ، نعمت و برکت در نهایت کاستی شود هنر و فرهنگ و اخلاق از مردم دور شود مردمان به پیکر های کوچک و زشت شوند..."

( قسمتی از بهمن یشت از یشت های اوستا )

از این پس اور مزد توصیفی طولانی از تباهی روز گار و از بین رفتن دین و اخلاق میکند که چندین بار زرتشت به غایت متاثر می شود و در خواست مرگ می کند تا چنان نشنود و چنان روز گاری نبیند آنگاه زرتشت می پرسد که آیا روزگار بهی فرا خواهد رسید؟ و اورمزداز منجیان موعود و ظهور "اوشیدر"و حوادث آن دوران سخن می گوید.

و حال کجاست پیام آور دانش و روشنی که مردمش سالروز چیرگی آن دیوان ژولیده موی را بر سر زمینشان جشن می گیرند. آه ... ای کاش فرشته مرگ به سراغم می آمد ...


زرتشت نابغه ی تمدن بشریت

 

زرتشت از نوادر اندیشمندان جهان است که آموزش و فلسفه او تاثیر شگرفی بر کار تمام ادیان و فلاسفه بزرگ جهان گذاشته است.بزرگترین اندیشمندان و فلاسفه جهان از جمله فیثاغورس ،ارسطو، افلاطون، هگل ،سهروردی و ...با غرور و افتخار از زرتشت و فلسفه او یاد کرده اند.افلاطون در کتاب جمهوریت خود با افتخار تمام از زرتشت و فلسفه وی یاد کرده و خود را شاگرد و دنباله رو زرتشت معرفی کرده است.زرتشت نخستین پیامبری بود که خدای یگانه را شناخت و ندای توحید و یکتاپرستی در جهان منتشر ساخت. زرتشت در چندین هزار سال پیش آن چنان فلسفه و دینی آورد که همچنان تمام فلاسفه جهان آن را ملاک کار خود قرار می دهند .

موضوع خیر و شر را زرتشت آن چنان بیان کرد که هیچ دین و هیچ مکتبی تا به امروز به این درستی نتوانسته اثبات کند. موضوع اراده و اختیار آدمی را به نوعی توجیه کرد که هنوز نه در فلسفه و نه در حکمت و نه در الاهیات توحیدی، شناخته تر ، روشن تر و قانع کننده تر از آن بیان نشده است.

زرتشت نخستین پیامبر و نخستین دعوت کننده به یکتاپرستی و نخستین فیلسوف جهان بود که فلسفه و آیین وی تاکنون کامل ترین و پیشرفته ترین دین تاریخ بوده است. زرتشت به انسان و مقام انسانی احترام می گذارد. در فلسفه وی انسان هرگز آن موجود حقیری نیست که تاوان اشتباه  و گناه آدم و حوا را پس داده و به این جهان آمده باشد بلکه بااراده و اختیار خویش وارد این جهان شده است.

زرتشت را با کلمه ساده پیامبر نمی تواند تعریف کرد. زرتشت یک رستاخیز کننده انقلابی، یک مبارز راه راستی، یک قانون گذار بزرگ و یک معلم زندگی، و سیمای یک حکیم و عارف الهی و تابناک اصول اخلاقی است.

اگر در میان تمام مصلحان و پیامبران و در میان آثارشان کاوش نماییم بدون شک بزرگ مردی همچون زرتشت نخواهیم یافت. بخشی از اوستا که به گاثا معروف است و سخنان خود زرتشت می باشد در تمام جهان برای محققان ادیان و فلسفه و تاریخ بشری موردی شگفت انگیز و بی نظیر است.

در تاریخ پرافتخار ایران بزرگان زیادی وجود داشتند که اگر نمی بودند باید بگوییم حیف می شد و جای افسوس داشت ولی در مورد زرتشت کافی نیست که بگوییم اگر زرتشت در تاریخ ایران نبود جای افسوس داشت بلکه باید بگوییم زرتشت آبروی ما است

برگرفته شده از دیباچه ارزشمند استاد هاشم رضی در کتاب زرتشت ، پیامبر ایران باستان


ادامه مطلب...

نماد فروهر

 

در کتاب های مزدیسنی(زرتشتی) فروهر به شکل مردی نورانی (شکل بالا) مجسم شده که دارای دو بال گشاده است و از حلقه ای در حال گذر کردن می باشد. پایین تنه این مرد و هم چنین بال های او به سه طبقه تقسیم شده است. در بعضی از کتاب هایی که درباره مزدیسنا(دین زرتشت) نوشته شده برای هر یک از این علامات تفسیرهایی ذکر نموده اند که ما اینک چند تا از آن ها را بازگو می کنیم.


بال های گشاده فروهر علامت پرواز به طرف بالا و به سوی جلو است. تقسیمات سه گانه روی بال ها نشان سه اصل مهم مزدیسنا(دین زرتشت) یعنی اندیشه, گفتار و کردار نیک می باشد. دایره ای که در وسط قرار گرفته و مرد نورانی در حال گذر کردن از آن می باشد اشاره به دنیا و علایق دنیوی است که انسان باید در زندگی با آن روبه رو شود و دست و پنجه نرم کند و تقسیمات سه گانه در پایین تنه مرد نشان اندیشه بد , پندار بد و کردار بد است و انسان بایستی در زندگی از آن ها دوری کند و گرد آن ها نگردد.

از مجموع بیانات بالا چنین نتیجه می گیریم که انسان عاقل باید همواره همتش بلند باشد, با آن چه دارد قانع نشود و پیوسته در حال پیشرفت باشد زیرا رکود علامت عقب ماندگی و بیچارگی و نیستی است ولی این پیشرفت و سوق به جلو نباید از راه تقلب و نادرستی بوده یا با دروغ و خیانت و پستی همراه باشد بلکه انسان باید با پیروی از سه اصل اندیشه و گفتار و کردار نیک با راستی و درستی و پشتکار و جدیت سعی کند راه پیشرفت را پله به پله بپیماید تا هم در دنیا نیکنام و سرافراز شود و هم هنگامی که وقت رفتن فرا می رسد بتواند صفات زشت مانند بداندیشی و نادرستی و گفتار و کردار بد و ناشایست را پشت سر گذاشته و از حلقه دنیا آزاد شده به وسیله پندار نیک , گفتار نیک و کردار نیک به پرواز خو د به بالا و جلو ادامه دهد.

این شکل که در عهد باستان بر روی سکه های باستانی, در دل سنگ ها, و بر سر در آتشکده ها نقش بسته بود و امروز نیز بسیاری از ادارات دولتی و ملی ما دیوارها و سردرب ساختمان های خود را با آن زینت می دهند در حقیقت آرم آریایی و نشان ملی ما ایرانیان محسوب می شود و به ما یادآوری می کند که هر ایرانی باید بکوشد که به ایرانی بودن خود افتخار نماید و در حفظ میهن عزیز و محبوب از جان و دل دریغ نکند و هیچ وقت درجا نزند بلکه همیشه با اتکاء به اصل اندیشه نیک و گفتار نیک و کردار نیک و راستی و درستی و سعی و عمل همانند فروهر در پرواز به سوی بالا و پیشرفت به جلو باشد.

بعضی از خاورشناسان بیگانه از روی بی اطلاعی از اصول مزدیسنا این پیکره را که بر دل کوه ها کنده شده شکل اهورامزدا دانسته و عده ای ایرانی نیز به تقلید آن ها و بدون کوچک ترین تحقیق و جستجو این موضوع را در نوشته های خود تکرار کرده اند در صورتی که اگر به کتاب اوستا مراجعه نماییم خواهیم دید که اهورا مزدا, خدای یگانه زرتشتیان و ایرانیان روح مجرد است و در هیچ قسمتی از اوستا به شکلی مجسم نشده است. در زیر یکی از آیات اوستا را برایتان می نویسم که می گوید خداوند را فقط می توان چشم دل نگریست.

در اوستا, در یسنای 31 بند هشتم چنین می خوانیم:

 "ای اهورا مزدا هرگاه تو را با دیده دل نگریستم در قوه اندیشه خود دریافتم که تویی سر آغاز, که تویی سرانجام , که تویی پدر منش پاک , که تویی آفریننده راستی , که تویی داور دادگر اعمال جهانی".


 

 

یك سند تاریخی- ایران ما -
آنچه برای آگاهی هم وطننان ارجمند ایرانی در ذیل می آید متن ترجمه نامه عمر خلیفه دوم به یزدگرد سوم ساسانی و پاسخ یزدگرد به عمر می باشد. نسخه اصلی این نامه ها در موزه لندن نگهداری می شود. زمان نگاشته شدن این نامه ها مربوط می شود به پس از جنگ قادسیه و پیش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار ماه به طول انجامید .

از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس
یزدگرد، من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است. من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.
شروع کن به پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم، او که خدای راستین است.
از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، بما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.
الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.
با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند بعمنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن.
الله اکبرخلیفه مسلمین عمربن الخطاب

از شاهشاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان ( لقبی که پارسیان به عربها می دهند به معنی سگ شکاری)
به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد
تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی، به راه خدای راستینت، الله اکبر، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه رامی پرستیم.
این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ایآگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است.
مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه اونماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست.
زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندارنیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران توداشتند سوسمار میخوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید .شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ،شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زنها تجاوز می کنید،دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروانها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم رامی کشید، زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال بااینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر میسازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد.
خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم،ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک رادر بین انسانها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پیش رفته خود را بااحترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه میاندازید، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟
آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟شما می خواهیدعشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابانگردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو بجز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟
افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم مامجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نمازرا بخوانند ولی اینکار با زور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد. من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید درآن زندگی کنید برگردید. آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب ازگرما بسوزند، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شترنوشیدنها.من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمینآباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما.
این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند، به این کارهای جنایتکارانه پایانبده.آریایها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطراین کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد.من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت.
یزدگرد سوم ساسانی
منبع: worldhistory.******

__________________

دلم تنگ شده برای همه آنچه از دست داده ام

چشمانم گریانند برای هرآنچه نداشته ام

دستانم پروانه ای را می خواهند

که هرگزپریدن را از یاد نبرد

و روحم شوق پرواز دارد

همراه با بادبادکی که

درکوچه های کودکی از میان انگشتانم رها شد

و به آسمانها رفت تا همبازی فرشته ها شود


نامه ای از معاویه درباره ایرانیان



         در جلد ششم ناسخ التواریخ نامه ای از ابان بن سلیم نقل شده است که از جانب معاویه به زیاد بن ابیه(برادر خوانده معاویه، سرپرست کوفه و خوزستان و فارس) نوشته شده و متن این نامه توسط منشی زیاد بن ابیه به ابان بن سلیم که دوست نزدیکش بوده امانت داده شده است که آن را بخواند و او با توجه به مضمون جالب نامه رونوشتی از آن برای خودش برداشته است. نامه چنین آغاز می شود:

«... امابعد...از من پرسیده ای که وظیفه تو در برابر قبایل عرب و غیرعرب چیست؟»

و پس از شرحی درباره ی قبایل یمن و بنی ربیعه و بنی مضر نوبت به ایرانیان می رسد. در این زمینه در ناسخ التواریخ چنین آمده است:

«... و اکنون می رسیم به این قومی که به نام موالی در میان امت اسلام به سر می برند و قوم فارسی نام دارند. گوش کن زیاد! این مردم را باید ذلیل کرد. باید همان روشی که عمربن خطاب آن ها را می کوبید، طوری کوبیدشان که هرگز نتوانند سربردارند. این ها جز با سیاست عمر اداره شدنی نیستند. از عطایشان که حق عمومی اتباع اسلام است تا می توانی بکاه. در تقسیم خواربار تا می توانی از سهمشان کم کن. در جبهه ی جنگ آن ها را در صفوف مقدم بگمار تا زودتر از دیگران هدف حملات دشمن تازه نفس قرار گیرند. سربازان آن ها را به کار جاده سازی و هموار کردن راه ها و کندن درخت ها بگمار و سعی کن هر چه دشواری و عذاب باشد نصیب این عجم ها شود. کاری کن که سنگینی بارها بر دوششان هر چه بیشتر فشار آورد. زیرا که اگر جز این باشد هوای عصیان خواهند کرد.

مراقب باش که این عجم ها هرقدر هم صالح و متقی باشند بر صفوف جماعت در نماز پیشنمازی نکنند و در نماز جماعت در صف اول قرار نگیرند مگر آن که عده اعراب برای تکمیل صفوف کافی نباشد و هرچند هم در فقه و قرآن دانشمند باشند بر مسند قضا ننشینند و بر هیچ شهری از شهر های اسلام والی یا حاکم نشوند. و در معابر هرقدر هم مقامشان بالا باشد بر عرب هر چند هم پست و فرومایه باشد تقدیر نجویند و در ازدواج حق زناشویی با زن عرب نداشته باشند اما مردان عرب حق همسری با زنان فارسی را داشته باشند. این ها همه سیاست عمر رضی الله عنه است و عمر شایسته است از امت محمد صلی الله علیه و خاصا از بنی امیه شایسته ترین پاداش را ببیند.

با این همه عمر اشتباهاتی نیز داشت. مثلا میبایست قوانین و نظاماتی به وجود آورده باشد که برای همیشه عجم ها را در برابر عرب ذلیل و خوار نگاه دارد. اگر از ایجاد نفاق در میان امت  اسلام پرهیز نداشتم، همین امروز مقرر می داشتم که اگر یک عجم، عربی را بکشد محکوم به قصاص یا دیه کامل می باشد ولی اگر عربی یک فارسی را به قتل برساند از قصاص معاف باشد و دیه را نیز نصف بپردازد. بهرحال، زیاد! از همین امروز که این نامه بدستت می رسد این عجم ها را بیشتر ذلیل کن، به آنان توهین کن، آن ها را از پیشگاهت دور دار، از آنان در رتق و فتق امور کمک مخواه، به درخواست هایشان اعتنا مکن...»

                                     نقل از وبلاگی دیگر



 

بخشنودی اهورامزدا

 

آذری یا ترک ؟

جستاری که از مقابل دیدگاه گرامیتان میگزرد چکیده ای است از کتاب(آذری یا زبان باستان آذربایجان) نوشته زنده یاد احمد کسروی. من بشخصه نوشتار های احمد کسروی را بمانند نوری میبینم که بر زوایای تاریکخانه جهل های زمان میتابد و گمراهی را رسوا میکند.جالب اینجاست که دشمنان این ابر مرد ایران زمین همگی از میان چهار گروه خلق عرب،آخوند شیعه،پان ترک و بهائی برخاسته و در مقابل صدای روشنگر او نعره جهل میکشند و زوزه نادانی سر میدهند.

احمد کسروی خود فرزند آتروپاتگان(آذربایجان) خواستگاه مغان و سرزمین بزرگان بود جائی که خاکش از اشو زرتشت، بزرگ پیامبر راستی تا آدورباد ماراسپندان(آذرپاد) اندیشمند بزرگ ایرانی،دلاورمردانی چون بابک خرمدین و ستارخان و شاه اسماعیل وشیر دلان بزرگ دشت چالدران را دامان خود پرورانده  و هنوز هم میپروراند.بمنظور پرهیز از حاشیه چکیده کتاب برابر خود جملات عینن نقل میشود.

 

زنده یاد کسروی کتاب خود را اینگونه اغاز میکند:کسانیکه که بتاریخ اشنایند و از نتایج گرانبهای کاوشهای دو قرن اخیر با خبرند نیک میدانند که در بیش از چهار هزار سال پیش قوم آریان از سرزمین های سرد شمالی که در ان میزیسته اند بسوی اروپا و فلات ایران که هوائی معتدل تر داشته کوچی گسترده را آغاز کرده اند.ایشان به هرکجائی که رسیده اندو در ان نشیمن گرفته اند بنیاد تمدن و فرهنگی همه گیر از خود بجای گذاشته اند و از این رو در تاریخ بنام گردیده اند.چنانکه یونانیان و رومیان که بنیاد زندگانی اروپا از ایشان است در تاریخ ان همه جای بزرگی از خود بازکرده اند و گرمنان(ژرمنها)که روم غربی را بر انداختند و با جوش و جنب خود دور نوینی (سده های میانه)در تاریخ اروپا پدید اوردند همگی از همان مردم آریائی بودند.همچنین دسته هائی از انها که به پشته ایران رسیدند و در اینجا نشیمن گرفتند از سه تیره ماد،پارس،پارت بودندو هر یکی بنوبه خود بنیاد فرمانروائی و تمدنی شکوهمند گذاردند.ما امروز نیک میدانیم که قوم آریان پیش از کوچیدن به اروپا و اسیا در سرزمینی سرد بنام آئریاویجه (ایران ویج) که ده ماه زمستان و دو ماه تابستان بوده میزیسته اند.

دسته بزرگی از ایشان که ماد نامیده میشدند شمال غربی ایران را که اکنون آذربایجان و شهرهای همدان و کرمانشاهان و قزوین و اسپهان و تهران در انجاست فرا گرفتند و این زمینها بنام ایشان سرزمین ماد خوانده میشد که آذربایجان (ماد خرد) و ان بخش دیگر ماد بزرگ بوده.مادان با ان کارهای بزرگ تاریخی که انجام دادند(بر انداختن پادشاهی ستمگر آشور و پیش رفتن تا سوریا و اسیای کوچک) پس انها کسانی نیستند که فراموش شوندو چنانکه میبینید آذربایجان از رهگذر مردم وزبان تاریخی بس روشن دارد و جائی برای کشاکش و گفتگو باقی نمیگزارد.اری ما این را نیز میدانیم که قبل از ورود اریائی ها بومیان دیگری نیز در آذربایجان ساکن بودند و اریائی ها چون به انجا در امدند بر بومیان چیره شدند و دو تیره بهم در امیختند و این در همه جا و در مورد همه اقوام رایج بوده.

ما بیش از همه در پی راستی هستیم و میخواهیم انچه را که بوده بدست بیاوریم میخواهیم بگوئیم در اغاز تاریخ آرین و ایران  که بیش از 4 هزار سال پیش بوده مادها در آذربایجان و این پیرامون ها نشیمن داشته اند و اگر کسی کمی هم بتاریخ اشنائی داشته باشد نیک میداند که تا دو هزار سال پیش ترکان از این سرزمینها بسیار دور بوده اند و در میانه های اسیا میزیسته اند و این خود پندار بسیار خام و عامیانه ای است که کسانی گویند آذربایجان از نخست سرزمین ترکان بوده و هیچ سودی از چنین گفته ای نسیب انها نخواهد شد جز تمسخر ایشان در محافل علمی جهان.....

پیش از این تورات مردم شمال ایران را از آرین برشمرده اما بهترین چیز در شناختن یک ملت زبان ان قوم است همانگونه که نیک واقفید کهن ترین نویسه ایرانی (مادی) بجای مانده گاتها اوستا از پیامبر زرتشت است و چون خود زرتشت برخاسته از سرزمین آذربایجان بوده و گویش وی گویش مربوط به آریانی ها شمال میبود براحتی میتوان دریافت که گویش مردمان هم نژاد وی چه بوده.اینها همه در اغاز تاریخ مادها بوده پس از ان چون بزمانهای هخامنشیان،اسکندر گجستک،سلوکیان،اشکانیان و ساسانیان بیائیم ویکایک را از دیده بگزرانیم در هیچ یک پیشامدی در اذربایجان رخ نداده که مردم ان عوض شده و مردمانی دیگر شوند....

اما واژه آذربایجان(آتورپاتگان) چنانکه گفتیم این واژه از زبان آریائی نخستین امده و خود دلیلی محکم بر این است که مردم دیرین آذربایجان جز از نژاد ایر(آریائی) نبوده اند.این واژه از سه قسمت(آتور)،(پات)،(گان) تشکیل شده:

1:آتور این کلمه بمعنی اتش و خود همان است که امروز آذر یا همان اتش گفته میشود...

2:پات که در اپتدا پاد و پاذ بوده است و بمعنی نگهبانی کردن و پاسداری از چیزی است آرمانی....

3:گان بمعنی جایگاه و سرزمین و خاک اجدادی و....

بدینسان میتوان معنی کامل انرا چنین دریافت،آتروپاتگان = سرزمین نگهبانان آتش(مقدس) که البته وجود تیره مغان و آتشکده شاهی آذرگشسپ(شیز) در این سرزمین بی مناسبت با این نام نیست....

یکی از چیزهائی که مردم یک سرزمین و زبان انان را نشان میدهد نامهای رودها و کوهها و دیه ها شهر ها و کویهاست زیرا هر مردمی این نامها را از زبان خودشان پدید می اورند و بروی ان چیزها میگزارند. بیشتر این نامها که امروزه ما میداریم معانی انها دارای ریشه مشخص است و چنانچه از روی دانش در انها جستجو کنیم بمعانی ژرف انها میرسیم چون:مرند،تبریز،اورمیه،مایان،مارالان،دیلمگان،گیلاندوز،باکو،گهرام دز،زرین رود و....

ترکان در زمان اشکانیان رو بسوی غرب اوردند اما نیرومندی پادشاهی اشکانی انها براند و از نزدیک شدن انها به نجد ایران جلوگیری کرد این روند نیز بوسله امپراطوری ساسانی ادامه داشت و ترکان جز غارت های مقطعی و تجاوزات محدود به خاک ایران کاری از پیش نبردند.....

 ترکان از چه زمانی به نجد ایران وآذربایجان راه یافتند؟:از انچه تا اینجا گفتیم پیداست که اذربایجان تا صده های اولیه هجری مردمش جز از نژاد آرین نبوده اند و پیداست که تا قرن ششم هجری زبان مردمان ان دیار آذری( آریائی مادی) بوده(قابل توجه پان ترکهائی که علاقه دارند بابک خرمدین را ترک نشان دهند)، پس ترکی چگونه و از کجا به آذربایجان راه یافته است؟

آنچه امروز بر ما روشن است زبان ترکی و مردمان ترک از زمان سلجوقیان و از راه کوچ ایلهای ترک به این دیار در امده است.پیش از ان در تاریخ نشانی از بودن ترکان در اذربایجان دیده نمیشود. باید دانست که در آمدن سلجوقیان به ایران و چیره شدنشان بر ایرانیان دامنه ای بیش از ان دارد که در کتابها بیان میشود.این راست است که که باید هر پیشامدی را از روی نتیجه های ان بسنجیم باید جنگ وندانقان و پیروزی را که در ان جنگ بر سلطان مسعود غزنوی یافتند یک حرکت بزرگ تاریخی برای ترکان بشماریم زیرا در نتیجه ان پیروزی ترکان انبوهی در ایران و عراق و سوریا و اسیای صغیر پراکنده شدند و چندین پادشاهی بنیاد نهدادند و دامنه چنگ اندازی انها تا انسوی رود دانوب در اروپا هم کشیده شد.

کسانی که از تاریخ بطور کامل اگاهی دارند نیک میدانند که ترکان در زمان اشکانیان با انبوهی فراوان بمرز ایران سرازیر شدند و بنیاد پادشاهی گذاشتند اما نیرومندی اشکانیان و سپس ساسانیان با نیروی نظامی بزرگی که میداشتند مانع میشد که ترکان به نجد ایران وارد شوند.با بر افتادن ساسانیان،تازیان جای انها را گرفتند و تا سیصد سال و بیشتر جلوی ورود ترکان به ایران را گرفتند سپس چون رشته کار تازیان نیز از هم گسست سامانیان همواره سیصد هزار سواره و پیاده در مرز کشور با ترکان نگهبان میگماردند و راه ترکان را باز نمیگزاردند. همین رفتار را نیز سلطان محمود غزنوی و پسرش مسعود نیز پیش گرفتند.اینان گرچه خود ترک بودند اما بواسطه انکه در میان ایرانیان بزرگ شده بودند و دربارشان یک دربار ایرانی بود و اینست که راه بروی ترکان بازنمیگذاشتند و ان دسته هائی را نیز که خود اورده بودند چنانکه خواهیم دید از ان پشیمانی می نمودند.

نخسین دسته های ترکان زمانی به آذربایجان کوچ کردند که حکومت سلجوقی راه مهاجرت را برای انها باز و هموار نمود. در زمان سلطان محمود نیز وی چون به ماوراءالنهر رفت گروهی از ترکان را که در حدود پنجاه هزار تن کم و بیش بودند با خود به ایران اورد و در خراسان نشیمن داد و ایشان چون زمانی بگذشت دسته ای از انها جدا گردیده و از راه کرمان اهنگ اسپهان کردند و چون محمود فهمید نامه به علاءالدوله خداوند اسپهان نوشت که انان را بازگرداند یا کشته سرهاشان را برای محمود بفرستد و علاءالدوله میخواست که به نیرنگ این دستور انجام دهد، ترکان فهمیدند و خود را از دام رها گردانیدند و از اسپهان بیرون امدند و در همانجا یغماکنان خود را به آذربایجان رساندند،اینان اولین ترکانی بودند که قدم به سرزمین آذربایجان(آتروپاتن)گذاشتند.این داستان پیش از سال 411 هجری و شمار ترکان یاغزان دوهزار نفر کم و بیش بوده،خداوند اذربایجان در ان زمان وهسودان پسر محمد روادی بودو او چون با فرمانروایان  نزدیک دیگر از شدادیان و آران و دیگران دشمنی و همچشمی داشت از رسیدن اینان که همه مردان جنگیجو و سخت کمان گیر بودند خشنود گردید و انها را در آذربایجان نشیمن داد ولی اینان در انجا اسوده ننشستند و پیاپی به ارمنستان و جاهای دیگر تاختند و تاراج کردند و ویرانی بسیار ببار اوردند چنانکه ایشان را داستانهای درازی هست و از حوصله خوانندگان

خارج است....

زبان ترکی از چه زمانی در آذربایجان رخنه کرد؟ چنین پیداست که از ان ترکان که به آذبایجان گریختند جز کسان کمی نماندند لیکن در این میان طغرل بیگ بنیاد پادشاهی نهاده و روز بروز بر پهنای خاک خود می افزود و در سال 446 به آذربایجان در امد و چون امیر وهسودان و پسرش مملان فرمانبرداری نمودند و باج بگردن گرفتند طغرل انان را برنینداخت لیکن اینان دیری نپائیدند و آذربایجان یکسره بدست سلجوقیان افتاد و چناکه گفتیم اینها همه سپاهشان از ترکان بود و چون یکی را بفرمانروائی شهری میفرستادند دسته هائی از انان را بهمراه وی میفرستادند با آذربایجان نیز همین کار را کردند.گذشته از ایلهائی که پشت سر سلجوقیان از ترکستان به خاک ایران هجوم اوردند و بهمه جا پراکنده شدند، چون آذربایجان چمن و چراگاه فراوان داشت و برای زندگانی چهارپا داری و چادر نشینی و صحرا گردی(همان چیزی که زرتشت بسیار ان را نکوهش کرد) سزاوار تر از دیگر جاهاست بیگمان ایلهای ترک در انجا فزونتر و فراوانتر گردیدند و چون از ان زمان تا در امدن مغولان فرمان روائی از ان ترکان و رشته کار در دست ایشان میبود و مردم ناگزیر از رفت و امد و گفتگو با انها میبودند پیداست که کم کم گوشها بزبان ترکی اشنا گردید و بیشتر مردم تحت سلطه ترکان هر کس جمله از ان یاد گرفت.

از این زمان بود که نام پاره آبادی ها و روستاها ترکی گردید و ترکان در دیه ها نشیمن گرفتند اگر نام یک ابادی معنای روشنی داشت انرا ترجمه و نام ترکی نهادند(چنانکه این رفتار را پیش از این تازیان کرده بودند)و اینست که ما امروز در اذربایجان یک رشته نامهای ابادی میابیم که هم معنای انها بفارسی در انجا و یا دیگر جاهای آذربایجان موجود است همچون:( اشگه سو یالقوز آغاج = آب باریک)ویا(استی بولاغ = یکه دار) و... انچه روشن است زبان مردم آذربایجان در زمان ورود ترکان و هجوم سلجوقیان به این منطقه آذری بوده و ترکی جز زبان ترکان تازه رسیده شمرده نمیشده چنانچه نوشتار یاقوت حمودی را که در زمان اخر سلجوقیان نوشته شده و آذری را بعنوان زبان آذربایجان ستوده و ستایش بسیار کرده.

تازش مغولان به ایران و فقر و بدبختی که بهمراه ان برای مردم ایران به ارمغان اورده شد خود داستانی دارد غم انگیز و ملال اور که از حوصله نوشتار ما خارج است اما انچه مهم مینماید حوادثی است که در هفتاد سال جنگ و کشاکش پس از مرگ ابوسعید اخرین پادشاه مقتدر مغول تا جلوس شاه اسماعیل رخ داد در این مدت هفتاد سال آذربایجان همواره میدان جنگ و کشمکش های خونین بر سرقدرت میان جناههای رقیب بود.در این جنگها انکه بیش از همه صدمه میدید مردمان عادی و رعایا و عوام بودند.بگمان من باید انگیزه کم رنگ شدن زبان آذری و تا حدودی بر افتادن ان را در شهرهای آذربایجان و رواج ترکی را در حوادث این هفتاد سال جستجو کرد زیرا در این زمان است که از یک سو بومیان ایرانی تبارلگد مال و نابود شده اند و از یک سو ترکان با انبوهی بسیار روباینجا نهاده اند و بر شمار ایشان بسیار افزوده شده.در زمانهای پیش از حمله مغول بیشتر ترکان در دیه ها می نشستند ولی چون فرمانروائی آغاز کردند بمرور شهرها را فراگرفتند و بواسطه قدرت و تسلط بر مردمان آذری زبانشان را به انها دیکته کردند.

آذربایجان در زمان صفویان: این را به اسانی توان پذیرفت که جا باز کردن ترکی برای خود در آذربایجان و بکنار زدن زبان  آذری پیش از پادشاهی صفویان انجام گرفته و دلیل این گذشته از چیزهای دیگر حال خود ان خاندان میباشد. زیرا امروزه شکی باقی نمانده که ایشان(صفویان) از بومیان آذربایجان بوده اند و زبانشان آذری بوده و ما دو بیتی هائی از شیخ صفی نیای شاه اسماعیل داریم که در زمان مغول میزیسته و انها را خواهیم اورد با این حال چون به زمان شاه اسماعیل برسیم میبینیم زبان ایشان مخلوطی از آذری و ترکی گردیده و خود ان شاه بترکی اشعاری نیز سروده،اگرچه شاه اسماعیل مادرش از خاندان ترک(دختر حسن بیگ) بوده و شعر ترکی را به پیروی از امیر علیشیر نوایی میسروده لیکن اینها با گفته های ما ناسازگار نیست و خود دلیل چیرگی ترکان بر مردمان بومی آذربایجان و رواج ترکی در انجا میباشد.اما در زمان صفویه اتفاقاتی افتاد که باعث چیرگی کامل زبان ترکی بر زبان پارسی مردمان آذربایجان شد که ما انها برمیشماریم.

یکی از ان پیشامد ها اینکه صفویان بیشتر پیروانشان از میان ایل های ترک می بودند چنانکه بیشر انها از ایلهای:استاجلو،شاملو،تکلو،ذوالقدر و... بود و دسته هائی از قرجه داغ اذربایجان با انها بودند بقول ترکان، تاجیکان(بومیان پارسی زبان آذربایجان) از پانصد سال قبل از ان در نتیجه رواج صوفیگری،باطنیگری و خراباتگری و سپس در سایه کشتار های هولناک مغول و چیرگی دویست ساله ایشان اندیشه آزادی و گردن فرازی و جانبازی را فراموش کرده بودند و بیکبار از شایستگی افتاده بودند و از ایشان بجز کار چامه سرائی و پندار بافی چیزی را سودی نبود و این فیروز بختی خاندان صفوی بود که هم میهنان خویش را کنار نهاده ایلهای بیابان نشین ترک را پش کشیدند و دست بدوش انها نهاده بپادشاهی رسیدند.

بدینسان کار صفویان در تبریز،قزوین،اسپهان همه در دست ترکان بود و در دربار ایشان بزبان ترکی سخن گفته میشد و القاب همه بزبان ترکی میبود همچون:قرداش،یولداش،سرداش،ایچ آغاسی،خان لر خانی، و مانند اینها... پیشامد دیگری که باعث تحکیم زبان ترکی در آذربایجان شد دشمنی سختی بود که میان صفویان و عثمانی ها پدید امد و بدنبال ان جنگ ها مکرری بود که در میگرفت و اولین ان با جنگ چالدران در سال 920 اغاز شد و شکست شاه اسماعیل از سلطان سلیم باعث شد که عثمانی ها تا تبریز پیش ایند،پس از ان سلیمان عثمانی سه بار شاه طهماسب را در سالهای940،941،956 شکست داد و تا تبریز پیش امد. در زمان مراد سوم پدر شاه عباس در سال 993 عثمان پاشا با لشکری انبوه به آذربایجان تاخت و در تبریز سه روز کشتار بسیار کرد و این بار بود که عثمانیان در اذربایجان استوار نشستند و بر اساس پیمانی که با صفویان بستند همه آذربایجان تا اردبیل به انها واگزار شد و انها بیست سال کم و بیش بر این قسمت از خاک ایران حکومت راندند تا انکه شاه عباس در سال 1012 انها را از این قسمت از خاک ایران بیرون راند.اما جنگ و کشمکش با عثمانیها همواره ادامه داشت و مرتب به آذربایجان بوسیله انها دست اندازی میشد و ویرانی بسیار ببار می امد و البته با سقوط صفویان بدست افغانها عثمانی از فرصت استفاده کرده و قسمت زیادی از خاک ایران منجمله آذربایجان را با خون ریزی بسیار تصرف میکند و این ادامه داشت تا نادر فرزند خلف ایران طومار تجاوزات انها را در هم پیچید و بیرونشان راند.

این جنگها و لشکر کشیها همه بزیان زبان آذری پایان میافت زیرا پارسی زبانها و گویندگان ان زبان آذری روز بروز بیشتر ناتوان میشدند و در این پیشامد ها بیشتر پایمال میشدند و از میان میرفتند از ان سوی چون عثمانیان ترک بودند و از این سوی هماورد ایشان نیز ترک زبان بود،آذری میرفت که نابود شود و تنها در میان خاندانها رواج داشت  و روز بروز از رواج ان کاسته میشد و کم کم فراموش میشد.

بیش از این بتاریخ نمی پردازیم،بدینسان ترکی در زمان سلجوقیان وارد ایران و بخصوص آذربایجان شده و در هفتصد سال کم و بیش بر زبان بومیان ان سرزمین(آذری) چیره شد و گویش آریائی بومیان را بمرور از میان برده و بجز در گوشه کنار های آذربایجان و آران اثری دیگر از نیست زنجان و پیرامونش و همچنین قزوین و همدان نیز چنین سرنوشتی را داشتند.هم باید دانست که زبان ترکی در زمان صفویان به بیشترین پراکندگی خود در ایران رسید و چون ایشان بر افتادند زبان ترکی رو به پست رفت نهاد بویژه با آغاز مشروطه و گسترش سواد و اعضام جوانان این مرزو بوم برای تحصیل در اروپا و و دانستن ایشان حقیقت تاریخ ایران را که مکمل ان گسترش کشور خواهی و وطن پرستی در ایران و بنیاد گرفتن روزنامه ها و دبستانها و... که همه اینها ترکی را باز پس میبرد و از میدان ان میکاست،در این باره خود آذربایجان پیشگام بوده و از آغاز جنبش مشروطه یکی از ارزوهای آذربایجانیان بازگرداندن پارسی بدانجا بوده،من(کسروی) خود شاهد بودم که مردم در تبریز به روزنامه های ترکی زبان استانبول و باکو روی سردی نشان میدادند و بسیار مشتاق به رواج زبان فارسی هستند و آرزوی رواج زبان فارسی در میان خاندانها از سالهای دور روان است....

دوبیتی هائی از شیخ صفی الدین اردبیلی:

صفیم صافیم  گنجان نمایم

بدل درده ژرم تن بی دوایم

کس به هستی نبرده ره باویان

از به نیستی چون یاران خا کپایم

 

همان هوی همان هوی همان هوی

همان کوشن همان دشت و همان کوی

آزواجم اویان تنها چو من بود

بهر شهری شرم هی های هی هوی

 

شهبازیم جمله ماران را بکشتیم

وفادار بی وفایان بهشتیم

قدرت زنجیریم بدست استاد

چخمقیم آتش دیکیم نوشتیم

 

آنچه از این دو بیتی ها بخوبی بر می اید عمق گویش آذری در انهاست و همگی نیک میدانیم که تا کسی مادرزادی گویش را فرانگرفته باشد تبع شعر ان زبان در او پرورش نمیابد.....این دفتر را بپایان میبرم امید ان دارم که با خواندن ان با ماهیت واقعی زبان و قومیت مردم این قسمت از خاک عزیز میهنمان بیش از پیش اشنا شده باشید....

(احمد کسروی)

بروز اشتاد از ماه تیر 3743

جاوید ایران زمین،پاینده آئین بهی

 

نوشتاری از اردشیر در همین موازات:

http://www.ardashir.blogfa.com/

نوشتاری در همین موازات در تریبون آزاد پان ایرانیست:

http://paniran.blogfa.com/

 


   

ایرانی، گاهی خودت......

 ایرانی خود را بهترین قوم می داند، اما شاید زمان آن رسیده باشد که از خودمان بپرسیم ما در دهه های گذشته که سرعت رقابت قومی به اوج قدرت خود رسیده است، چه چیز نابی به تمدن جهان اذافه کردیم؟ آیا باید بپذیریم که ایرانی ذاتاً طبعی پشت میز نشین دارد و به جای تولید ایده و کالا تمایلش به مصرف ایده ها و کالاهای دیگران است؟ ویل دورانت در کتاب تاریخ نگاری قومیت ها نوشته است که صناعت در پارس باستان نیز رواج نداشته است. «پارسی به آن خشنود بودند که اقوام خاور نزدیک به حرفه ها و صناعات دستی بپردازند و ساخته های دست خود را همراه با باج و خراج، برای ایشان بفرستند.» (ص414) جالب این است که ایرانی در اوج شکوفایی تمدن هخامنشی خود نیز هیچ گاه به صرافت تشکیل نیروی دریایی نیفتادند و در جنگها، ناوگان فینیقی ها را اجاره (و گاه مصادره) می کردند!

    شاید ایران تقاطع تمدن ها باشد، شاید هنر منحصر به فرد ایرانی، هنر تلفیق و مسالمت باشد، شاید جز ایران هیچ کشوری نتواند در جهان گفت و گوی تمدن ها را دراندازد، اما سوال مهم این است که آیا این طبع ترکیب گر، می تواند در هزاره نو پشتوانه هویت ملی ما باشد؟

    «ایرانیان بیشتر دوست دارند در یک سرزمین نابارور امپراطوری داشته باشند تا آنکه در دشتی تخم بیافشانند و اسارت از آن دور کنند.» این حرف های هرودت دروغگوست، اما این بار بهتر است در برابر هوشمندی و راستی آن سر فرود آوریم.

    ایران گرچه همواره در مسیر تمدنهای جهان بوده است و باد هر حرکت تاریخی او را نیز به نوعی تکان داده، اما هنوز تنهاست. این کشور گویی همواره محکوم بوده است تنها بماند. عجیب است ایران با وجود قدرت و تمدن هزاران ساله اش نتوانسته یک کلونی واحد فرهنگی را به وجود آورد؛ فرهنگی که تحت نام مشترک قرار گیرد و در میان مردمان و تحت قیمومیت آن، نوستالژیای واحدی را برانگیزد. امروز کشورهای عرب زبان از شمال افریقا گرفته تا حاشیه خلیج فارس خود را از فرهنگ مشترکی می دانند و به زبان مشترکی سخن می گویند، آداب و مناسک مشترکی دارند، حتی کانالهای تلویزیونی شان تا حد زیادی مشترک است. در کشورهای شرقی آسیا از چین و ژاپن گرفته تا تایلند و مالزی فرهنگ و هویت واحدی شکل گرفته که به فرهنگ شرق دور مشهور است. این کلونی های فرهنگی را می توان در اروپای شرقی و مهمتر از آن در امریکای لاتین هم مشاهده کرد. اما ایران با هیچ کدام از کشورهای همسایه احساس خیشاوندی نمی کند. ایرانی نمی خواهد به کشورهای جنوب و عرب زبان متصل باشد، به طور عجیبی می کوشد خود را از فرهنگ ترکان غرب مبرا بداند. ایرانی حتی با مردم افغان و تاجیک که با او همزبان هستند نیز خود را یکی نمی انگارد و مایل نیست با انها تحت لوای واحدی قرار بگیرد.

    من فکر می کنم تنهایی ایران بیشتر از آنکه یک جبر جغرافیایی باشد، یک نوع عزلت اندیشی خود خواسته است. به دلایلی که ایتدای مقاله نیز بدان اشاره شد، ما ایرانی ها خود را همیشه تافته جدا بافته انگاشته ایم و اگر چه التقاطی ترین قوم جهان بوده ایم هیچ وقت نخواستیم با دیگر خون ها و نظرها بیامیزیم. اما این نتهایی، درلایه ای درونی تر بر سلامت روانی و حتی سیاسی جامعه ما تاثیر گذاشته است. عجیب است که در همه بحرانهای منطقه ای کشورهای همسایه هنگامی که پیکان تهدید به سوی ایران نشانه می رود، اطراف او را خالی می کنند. کشورهای عرب با وجود بهره مندی از حمایت های دولت ایران و تغذیه اقتصادی از سرمایه ایرانیان، هنگامی که پای انتخاب میان ایران و کشورهای دیگر به میان می آید ناجوانمردانه جانب طرف دیگر را می گیرند. پاکستان و هند قرارداهای اقتصادیشان را با ایران امضا می کنند اما در برابر غرب میز ایران را خالی می کنند. لحن دوگانه سیاستمداران عراق، افغانستان و روسیه نیز در قبال ایران دست کمی از این ندارد. ایران تنهاست و گمان می رود باید با تنهایی خود خو کند.

    انگاره دیگری که بر زندگی ایرانیان در طول سالها و قرن ها سایه انداخته سایه سنگین دولت است. نکته دیگری در شکل گیری انگاره دولت در ذهن ایرانیان موثر بوده این است که دولت با تمام گستردگی خود در ایران ازجنس مردم نیست. مردم ایران هنوز برای مدیران دولتی، شکوهی اساطیری قائل اند و حریمی باید بین مدیران دولتی و مردم حفظ شود، خطی نامرئی که هیچ کس جرات از گذشتن آن را ندارد. در نفش های تخت جمشید هم اگر خوب دقت کنیم تصویر آن مرد بیچاره را می بینیم که هنگام صحبت با پادشاه دست خود را روی دهانش گرفته تا نفسش شاه را نیالاید. دیااکو پادشاه مادیان (که به تعبیری اولین پادشاه ایران زمین  به حساب می آید) نیز برا این دیوار حائل تاکید داشته است. دیااکو فرمان داد «هیچ کس به حضور شاه بار داده نشود و مردم تنها به وسیله پیام آورانی مطالب خود را به عرض او رسانند. دیگر آنکه کسی حق خندیدن..... در برابر شاه را ندارد. هدف او از مقرر داشتن این نشریفات آن بود که مردم، که از دیدین روی او محروم بودند، طبیعت او را از طبیعت خود جدا بدانند.» (تاریخ تمدن،ویل دورانت،جلدیک،ص406) پادشاهان سامانی و غزنوی (صفوی) و حتی قاجار به نوعی خود را سایه خداوند بر زمین (ظل الله) معرفی می کردند و ماهیت خود را متمایز از مردم عادی می انگاشتند شاه پهلوی هم سلطنت را موهبتی می دانست که به او ارزانی شده است.

مردمان هر کشوری ممکن است برای دیدن رئیس جمهور خود کنار خیابان صف بکشند، اما این دیدار را نظر لطف به حساب نمی آورند. این کهن الگوی نابود کننده موجب شده دولت در ایران تبدیل به یک کالبد بزرگی شود که در همه جا حاضر است و بر همه چیز سایه انداخته و هر چیز را به انحصار خود در آورده. از سوی دیگر ما نیز از این ماجرا شکایتی نداریم. ترجیح ما نیز بر این است که زمام همه امور را به دولتمان بسپاریم و خود را با سودای کارهای روزمره روزمان را به شب برسانیم. ایرانیان به گونه ای اساطیری با خصوصی ساری مشکل دارند!

    چنین نگاه هوشمندانه ای به دولت، کم کم بر حق انتقاد مردمان از سران امور سرپوش می گذارد و مهم تر از همه باعث می شود صدای هزاران انسان در اتاق نمور اداره ها بپوسد و با همه کاستی ها از اینکه انگشتی در آب جاری دولت دارند، خشنود باشند. ذهنیت ایرانی از دولت گاه تبعات تلخ تر و گزنده تری دارد. به قول مهندس بازرگان تصور مردم از دولت این است که بر سر گنج قارون نشسته، برخوردار از معجزه موسی(ع) و نفس عیسی(ع) است و همه کمبود ها و دردها را می تواند با یک کرشمه دوا کند. در واقع در ایران انگار دولت آنقدر قوی و سنگین است که مردم به تنهایی حوصله برنامه ریزی را برای پیشرفت و دخالت در امور اجتماعی را ندارند. دولت قیمی تام الاختیار است و هم اوست که باید برای هر دردی، درمانی بیاندیشد.

    بازرگان در متن گزارش دولت موقت به رهبر و شورای انقلاب (15/2/58) با استعفاییه سرگشاده خود از مردمانی گلایه می کند که با روی کار آمدن دولت جدید تصورات ناپخته و انتظارات عجولانه خود را به دولت تحمیل می کنند و باور نمی کنند که آنها نیز در کنار انقلاب باید در بازسازی جامعه دخیل باشند: «مثلا کارگرانی که ماهها قبل کارشان در کارگاه های راه سازی با نصب شبکه و نیروگاهای برق تمام حساب هایشان تصفیه شده است، هجوم آورده و مطالبه دستمزد و پاداش ماههای عدم اشتغال و تعهد تجدید استخدام را می نمایند و مسئولان کارگاه یا اداره را توقیف و تهدید کرده، مناع به راه انداختن مجدد طرح ها و حل مسئله بیکاری می شوند. دختران فارغ التحصیل دوره کمک مامایی در وزارت بهداری تجمع و تحسن کرده، ضمن ایجاد مزاحمت و ممانعت از کار وزیر و کارمندان اصرار به ابطال تعهد خدمت و دریافت اجازه و هزینه تحصیلات بالاتر می کنند. دانشجویان دانشگاهها می خواهند انتصاب استادان و اداره دانشگاه به حکم شورایی از استادان و کارمندان و دانشجویان باشد که اکثر ان را دانشجویان تشکیل دهند. دانش آموزان در وزارت آموزش و پرورش جمع شده، وزیر را در تنگنا قرار داده لغو یکی از امتحانات و قول قبولی مطلق را طلب می نمایند.» (بیست وپنج سال در ایران چه گذشت؟ ج اول،ص214)

    چنین تصور طلب کارانه ای از دولت موجب شده که نهاد های مدنی و سازمان های غیر دولتی یا در ایران پا نگیرند، یا اگر می گیرند به آبشخور دولت متصل باشند. انتقاد از دولت و طرح های عمرانی نقل هر مجلسی است. حتی راننده تاکسی ها هم وقتی به مسیری مسدود می رسند، زبان به دشنام و انتقاد بی دلیل باز می کنند و حاضر نیستند بپذیرند این تغییرات موقت در خیابان، برای ساختن یک پل یا یک زیرگذر در نهایت به سود آنها خواهد بود. این انتقاد های سرسری هر روز بارها و بارها تکرار می شود و جالب تر اینکه با تکان های سر مسافر تائید می شود. ایرانی به انتقاد از دولت معتاد است، چرا که آن را پاره ای از خود نمی داند.

    ویژگی دیگر ایرانی که بیشتر در قشر فرهیخته آن نمود دارد، این است که علم را نه برای دانایی، که برای برتری خود بر هم نوعان خود می جوید. البته در طول تاریخ تمدن ایران و هنوز کم نبودند و نیستند دانایانی که به حقیقت دانش عشق ورزیدند و زندگی خود را بر سر دغدغه هایی این چنین گذاشتند. اما با نگاهی به اطراف خود می بینیم که حجم انبوه دانایان ما، حاملان نام ها و اسم ها هستند که به فراخور هم نشینان در کشکول خود دستی می کنند و اضهار فضل می نمایند. این رفتار زننده نه تنها در کافه ها، که در محیط های دانشگاهی ما رخنه کرده و عجیب این است که به شدت نیز خریدار دارد. جدل گری ایرانی نه برای کشف حقیقت، که برای اثبات برتری یک نفر بر دیگری است. آدمها در ساده ترین مناظره هایی که در تاکسی ها شکل می گیرد نیز به حرف هم دیگر هم گوش نمی دهند و در هنگام تکان دادن سر خود بیشتر در این فکرند که با پایان حرف طرف مقابل چه بگویند که اصطلاحاً کم نیاورده باشند.

    این اخلاق علمی را قابوس بن وشمگیر در درس های زنگی که برای فرزند خود مکتوب کرده است نیز آورده: « اگر مذکر (خطیب) باشی حافظ باش و یاد بسیار گیر و هرگز بر زیر (بالای) کرسی جدل مکن و مناظره مکن الا که دانی خضم ضعیف است.... و چنان دان که مجلسیان تو همه بهاییم (چهار پایان) اند، چنان که خواهی همی گوی تا سخن اندر نمایی. ولکن.... مریدان نعره زن دار (داشته باش) چنان که در مجلس تو (حاضر) باشند تا به هر نکته که بگویی نهره بزند و مجلس همی گرم دارد. بترین (بدترین) سخنی به (جای) بهترین همی فروش که به وقت قبول، بخرد.... هر سوالی که از تو پرسند آن را که دانی جواب ده و ان را که ندانی چنین مسئله نه سر کرسی بود (مناسب اینجا نیست) به خانه آی تا به خانه جواب دهم، که خود کسی به خانه نیاید بدان سبب. و اگر تعمد (پافشاری) کند بسیار نویسنده رقعه (نامه) را بدر (پاره کن) و بگو که این مسئله ملحدان است. سائل (سوال کننده) را مسئله زندیق است، همی بگویند که لعنت بر ملحدان باد.... و دیگر ان مسئله از تو نیارد پرسید (دیگر پرسیدن ان سوال را از تو ندارد).» (قابوس نامه، به انتخاب و توضیح غلامحسین یوسفی، ص123 و 124) این نوع رفتار روشنفکر مآبی هنوز در جامعه ما جاری است و شاید بتوان مدعی شد همین غرور خالی نخبگان ماست که مردم را از درک و روشن بینی دلزده کرده است.

     خصلت دیگر ما ایرانیان که به نظر می رسد در نهاد ما درونی شده و دیگر از وجودمان جدا شدنی نیست، نقاب داری و دو چهره گی است. از کاربرد واژه «ریاکاری» پرهیز می کنم، چرا که این واژه بار منفی و اخلاقی منفی دارد و در ریشه شناسی افراد ایرانیان به کار ما نمی آید. از سوی دیگر دو چهرگی ایرانی، انتخابی شخصی و فردی نیست که بخواهیم بر آن برچسب اخلاقی بچسبانیم. ما از کودکی یاد می گیریم که برای زندگی در این جامعه پیچیده وقتی از خانه بیرون می رویم، نقاب هایمان را به همراهمان ببریم و در دیدار با هر کس چهره خود را تغییر دهیم. دورویی ایرانی،ریشه در ناامنی محیط اجتماعی او دارد. ایرانی در کوچکترین امور نیز تقیه می کند و کمتر سر مخالف خوانی دارد. طبیعت مسالمت جوی ایرانی موجب شده که او هر روز هزاران چهره را تحمل کند، آنقدر که در تنهایش نمی داند باید کدام ماسک را به چهره بگذارد و با کدام خود واقعی اش خلوت کند.

    زندگی هر ایرانی، درست مثل خانه های پیشینیان این قوم به «اندرونی» و «بیرونی» تقسیم می شد. ایرانیان، انسان هایی چند چهره هستند و گویی در هم زیستی مسالمت آمیز خود نیز این خصلت را پذیرفته اند. گوبینیو در کتاب خاطرات خود هنگامی که به توصیف آدم هایی می پردازد که هنگام تلفظ واژگان عربی باد در گلو می اندازند و طوری رفتار می کنند که گویی قدیسین هستند، می نویسد: «ما از میان هر بیست نفر.... مشکل بتوان یک نفر را یافت که باطناً نیز چنین خلوص نیت و ورعی داشته باشد. و عجیب این است با اینکه تمام ایرانیان از این موضوع اطلاع دارند و می دانند این اظهار تقدس صوری است، با این وصف به روی خودشان و دیگران نمی آورند. گویی این ملت بزرگ به موجب یک نوع پیمان معنوی یا مرموز موافقت کرده اند که متفقاً این ریا کاری را بپذیرند.» (سه سال در ایران، ص7) همین نویسنده در جای دیگر از کتاب خود می نویسد: «امروز (تقریباً 250 سال پیش) وفتی شما با پنجاه نفر صحبت می کنید ملاحظه می کنید که همگی مخلص و دوست و حتی بنده و چاکر شما هستند. اما همین که پشت کردید، اگر به شما ناسزا نگویند، قطعاً احساس خوبی هم نسبت به شما ندارند.» این  «دورغ های توافقی» زندگی در جامعه ما سخت و سنگین کرده است. در ایران حتی ساده ترین تعاملات انسانی نیز با نقاب و دروغ گویی همراه است. مثلا وقتی به خرید چیزی می روید، میدانید هیچ وقت هیچ معامله ای به قیمت نخستین صورت نمی گیرد و همواره خریدار و فروشتده به کمتر از ان چیزی که قبلاً می گفتند، راضی می شوند. (سه سال در ایران، ص53) بعد از ده دقیقه چانه زنی فروشنده ای که صراحتاً مدعی بود جنس را 12هزار تومان خریده است، از فروش هشت هزار تومانی آن خجالت نمی کشد و خریداری که ملتمسانه می گوید دیگر پولی به همراه ندارد از بیرون آوردن چند هزار تومانی دیگر از ته کیف ابا ندارد.                                  

به فلم بزرگمهر شرف الدین

 

 


  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •